عیسی امیدوار در کنار افراد قبیله ماسائی |
با آنكه راه رسيدن به منطقه «ماسايي» به علت وجود حيوانات وحشي بسيار ناامن بود اما
خوشبختانه بدون برخورد خطرناكي، به قلمرو بوميها رسيديم. اما هنوز چند كيلومتر به
قلعههاي حصيري و محل سكونت اصلي ماساييها باقي مانده بود كه يك وقت متوجه شديم
آنها از آمدن ما مطلع شدهاند، زيرا مردان گردن كلفت و جنگي خود را با نيزههاي
تيز و بران به پيشواز ما فرستاده بودند، تا وضع را بررسي كرده و از علت نزديك شدن
ما به منطقه خودآگاه شوند. راهنماهاي من پس از آن كه بارها را به زمين گذاشتند، با
مردان درشت اندام ماسايي شروع به صحبت كردند.
اما مثل اينكه آنها از ورود ما ناراضي بودند، و نشانههاي اين نارضايي از نزديك شدن
ما به كلبههاي حصيري شان در پيشاني درهم كشيدهي آنها، آشكار بود. در اولين
برخورد، اندام درشت اين مردان، با شانههاي پهن، با بينيهاي تخت و باد كرده، و با
پوست قهوهاي تند بدن شان كه در زير نور شديد آفتاب ميدرخشيد، منظرهي وحشتناكي به
وجود آورده بود آنها اطراف ما را گرفته بودند و من فكر ميكردم همين الان است كه
بدون پرسش و تجسس با نيزههاي خود سر ما را از تن جدا كنند. پس از چند لحظه فهميدم
كه يكي از آنها كه اندام غول آسائي داشت رييس قبيله است و او چنان درشت اندام بود
كه دو نفر سپيد پوست معمولي ميتوانستند در سايهي او كه روي زمين افتاده بود، جا
بگيرند.
در موقعي كه باربرها با مردان ماسايي صحبت ميكردند، و به خاطر من با آنها چك و
چانه ميزدند، ناگهان يك حيلهي سپيد پوستي به يادم افتاد با سرعت يك پاكت سيگار را
از جيب ام بيرون آورده براي پايه گذاري دوستي و محبت به يك يك آنها، تعارف كردم.
رئيس قبيله با آن هيكل غول آسا و با آن چشمهاي سرخ و از حدقه بيرون آمده، سيگار را
از من گرفت و پس از مدتي آن را از پشت و رو و بررسي كرد و بعد به جاي اين كه فيلتر
سيگار را ميان دو لب قرار دهد، سر سيگار را به لبهاي اش گرفت و كبريت خواست اما من
فوراً به او متذكر شدم كه بايد فيلتر را در ميان لبهاي اش بگذارد.مردان ماسايي هم
كه يا از وجود سيگار در دنيايي كه هر دقيقه سه ميليون سيگار دود ميكنند، اطلاعي
نداشتند، و يا اصلاً سيگار نميكشيدند، هر كدام سيگارهاي خود را با دقت برانداز
كردند و آنها را به مانند تحفهيي نگهداري كردند.
افراد قبيله ماسايي، هميشه در حال كوچ كردن از منطقهيي به منطقهيي ديگر ميباشند و
به محض انتخاب محل جديد، درختها و بوتهها را قطع ميكنند، و با خار و تيغ و شاخ و
برگ درختان دور منطقهي وسيعي را حصار ميكشند تا حيوانات درنده نتوانند بر آنها
دست يابند. در قبيلهي ماسايي، به فاصلهي هر پانزده متر يك كلبهي حصيري بنا شده
است و داخل هر كلبه خانوادهيي شش هفت نفري زندگي ميكند. پيداست كه آنها مثل ما
از فرش كرمان و كاشان براي پوشش كف كلبهي خود استفاده نميكنند. اگرچه فرشهاي آن
ها از نظر ما بسيار گران قيمتتر است. زيرا از پوست حيواناتي مثل شير و پلنگ و فيل
و يوزپلنگ و ببر، تهيه ميشود. وسط قبيله محل وسيع مخصوصي براي نگاهداري گاوهاي
قبيله است. مردان اين قبيله معمولا هر كدام داراي چندين رأس گاو هستند كه با دقت و
عشق و علاقهي عجيبي، آنها را پرورش ميدهند. اما نه براي كشتن و خوردن... چون گاو
براي آنها استفادهي ديگري دارد، و آنها گاو را فقط به منظور داد و ستد و تعويض
آن با زن، پرورش ميدهند! و هر كس در اين قبيله گاو بيشتري داشته باشد، ميتواند
زنهاي بيشتري داشته باشد، به اين دليل آنها به بچهها از خردسالي تعليم ميدهند
كه چگونه بايد گاو پرورده و گاوداري كرد. زيرا ثروت و مكنت و راحتي در داشتن گاوهاي
بيشتر است!
استفاده ديگر ماساييها از گاو از شير و خون اين حيوان است. آنها شير و خون گاو را
با هم مخلوط ميكنند و يك شب تا صبح آن را در هواي خنك قرار ميدهند، و صبح زود، به
جاي صبحانه ميخورند. البته براي به دست آوردن خون گاو را نميكشند. بلكه با روش
مخصوص رگ زني،خون گاو را ميگيرند به اين ترتيب كه ني بسيار نازك و تيزي را در رگ
پهلوي گردن گاو فرو ميبرند و خون بلافاصله با فشار طبيعي خود از ني خارج شده و در
داخل كاسهي پر از شيري كه زير پاي گاو قرار دارد، ميريزد.ماساييها معمولاً خون
را از گاوهايي ميگيرند كه چاقتر و پرورده ترند.
بومیان قبیله ماسائی |
يك روز صبح، يكي از افراد قبيله خبر آورد كه يك دسته فيل در نزديكيهاي محل قبيله،
براي خوردن آب، به سوي آبگير روان اند. بيدرنگ، گروهي تازه از جوانان براي شكار
فيل، با همان نيزههاي نوك پولادي، به آن سو روان شدند. تصور شكار فيل با نيزه،
براي من غير ممكن بود. اما جوانها كه تعدادشان بيش از بيست و پنج نفر بود، در حالي
كه با نيزههاي خود نمايشهاي جالبي در هوامي دادند، به سوي آن آبگير دويدند. تعجب
من هر دم افزودهتر ميشد. ولي در آن لحظه كه از فرط حيرت نزديك بود منفجر شوم،
بايست اين حقيقت را به ياد ميآوردم كه اين بوميان از هزاران سال قبل آموختهاند كه
چگونه با درندهترين حيوانات حنگلي به ستيز برخاسته و سرانجام آنها را با
ابتداييترين سلاحهاي بشري، شكار كنند و رموزي كه آنها در شكار سريع فيل، با
شناخت جاي پاي فيل به كار ميبرند به راستي از شاهكارهاي حس ششم است. يك بومي
«ماسايي» براي آن كه بداند فيل در كدام منطقه، براي شكار وجود دارد، روشي ساده و در
عين حال ممتنع را به كار ميبرد، بدين معني كه مدفوع فيل را كه ممكن است از شب قبل
يا از چندين شب قبل مانده باشد، به دقت نگاه ميكند و پس از چند لحظه ميگويد كه
فيل در چه ساعتي از آن منطقه عبور كرده است و با در نظر گرفتن وقت روز، و فاصلهي
آبشخورها را هم حساب ميكند و ميگويد كه فيل اكنون در كدام منطقه مشغول آب خوردن
است!...
بوميان «ماسايي» براي آن كه بوي بدن شان به مشام فيل نرسد، روشهاي ديگري براي
نزديكي به شكار دارند. و اغلب براي اين كار از جهت مخالف باد به طرف فيل ميروند و
بعد، با نيروي وصفناپذير معجزه آسايي، خود را به چند متري اين جانور عظيم الجثه
رسانيده و او را محاصره ميكنند و در يك چشم به هم زدن، فيل را غافلگير كرده، باران
نيزهها را بي رحمانه به بدن او ميبارند. اما اين رشادتها، و جسارتها، هميشه هم
خالي از خطر نبوده است. بوميان «ماسايي» براي من تعريف كردند كه بارها اتفاق افتاده
است پس از آنكه فيل را مورد حمله سريع قرار دادهاند، فيل به ايشان حمله كرده، با
چند جهش سريع عدهيي از آنان را به وضع دردناك و تراژدي مانندي، از پاي درآورده
است. به هر حال آن روز صبح جوانها به شكار فيل رفتند و ما تا ظهر، منتظر آنها
بوديم. سر ظهر، يكي از جوانان شكارچي دوان دوان به ميان قبيله آمد و بشارت آورد كه
يك فيل بزرگ را در نزديكي آبگير از پاي درآوردهاند.
|