به سوي استراليا

اين بار مقصد ما استراليا بود... استراليا سرزمين پهناوريست، سرزميني است كه ناگهان در سالهاي گذشته گامي به سوي ترقي و آباداني برداشت، اما خانة واقعي انسانهاي اصيل آنجاست، انسانهايي كه هنوز مانند بشر ((عصر حجر)) در تعقيب شكارند، در تلاش معاشند و همچون پدران غارنشين ما زندگي مي كنند. ابوروجنيز بوميان سرزمينهاي استراليا . از 40000 تا 25000 سال قبل كه از سمت جنوب شرقي آسيا به اين سرزمين‌ها راه يافتند. براي شركت در جشن بلوغ بدن خود را رنگ آميزي مي‌كنند.

استراليا مركزي ـ آل اسپرينگ
در آنجا يك نوع ماهي وجود دارد كه از درختان بالا مي رود و يك نوع قورباغه كه مدت 9 ماه در چند متري زيرزمين زندگي مي كند و در شروع فصل باران خارج مي شود.

درتصویر محل استقرار ابوروجینیز ها را مشاهده می نمائید

 به هنگام غروب خورشيد شعله هاي سبزرنگي را مي پراكند اما بر خلاف ساير نقاط جهان دامن افق برنگ خون در نمي آيد، در آنجا زنان به جمع آوري جمجمه هاي انسان مي پردازند، مردان براي بدست آوردن نيرو اجساد را كباب مي كنند و مي خورند و در آنجا جادوگري يعني قادر مطلق! جالب توجه بود كه كشتي ما هم ((استراليا)) نام داشت، اين كشتي متعلق به يك كمپاني پراعتبار ايتاليايي بود، درون كشتي بي سروصدا نبود، زيرا بيش از هفتصد تن زن و مرد، كوچك و بزرگ، ايتاليا را ترك كرده بودند و به سوي استراليا مهاجرت مي كردند، از تعجب دهانمان باز مانده بود كه چطور ممكن است اين همه كار در استراليا وجود داشته باشد! وتازه دانستيم كه هرماهه چندين كشتي ازكشورهاي گوناگون اروپا، مملو از ملتهاي متفاوت ، براي بدست آوردن كار به سوي استراليا مي روند، از نخستين دقايقي كه اينها از كشتي پياده شوند نه تنها وضعشان كاملاً تأمين است و به كار هم گماشته خواهند شد، بلكه هزينه مسافرت را نيز از بودجه وزارت كار دريافت مي دارند. به همين منظور دولت استراليا در اغلب شهرهاي اروپا يك اداره مهاجرت دارد و در آنجا كارگران را استخدام مي كنند و طبق يك قرارداد روانه استراليا مي سازند. طبق اين كنترات كارگران ناچارند دست كم دو سال در استراليا بمانند. بيست و چهار ساعت پس از ترك اندونزي، ناخداي كشتي اعلام داشت كه مشغول عبور از خط فرضي استوا هستيم و براي نخستين بار بود كه وارد نيم كره جنوبي مي شديم...
استراليا در حدود سه ميليون ميل مربع مساحت دارد. اين مساحت شامل جزيره ((تاسمانيا)) و نيمي از ((گينه نو)) نيز هست و بدين ترتيب به روي هم به اندازه وسعت اتازوني است. در هزاران سال پيش كه خاك استراليا، بر اثر نشست آب دريا به جزاير گينه، اندونزي و سرزمين مالايا اتصال يافته بود، سياه پوستاني كه مي توان آن را انسانهاي اصيل مالايايي به شمار آورد، از راه خشكي وارد اين قاره شدند، تا آنكه آب دريا دوباره بالا آمد و اين قسمتها را از سرزمين جنوب شرقي آسيا جدا ساخت، اين انسانها رفته رفته از سوي شمال به طرف جنوب سرازير شدند و در زواياي اين سرزمين پهناور پراكنده گرديدند، در يكصد و هفتاد و پنج سال پيش كه استراليا كشف شد، عده اين انسانها به سه ميليون نفر تخمين زده شد، اما اكنون به ده هزار تقليل يافته اند و سبب اصلي آن كشتار دسته جمعي بوميها به وسيله تبعيديان و زندانيان بود، اينها از قماش همان اشخاصي بودند كه لژيون فرانسه را در الجزاير تشكيل مي داند.
بلافاصله پس از كشف استراليا، دولت انگلستان آنجا را به سبب دوري فوق العاده مكان مساعدي براي تبعيدگاه يافت و فوراً سيل جانيان انگليسي وارد اين سرزمين شدند. ضمناً در آن زمان خانواده هاي اشراف و ثروتمندان انگلستان، فرزندان شرور خود را كه سبب آبروريزي آنها مي شدند و موجبات شرم و خجالتشان را در محيط اشرافي انگلستان فراهم مي ساختند، با پرداخت مخارجشان به استراليا مي فرستادند... بدين سان رفته رفته انگليسي ها با استفاده از نيروي زندانيان سياسي و جنايي به آباد كردن استراليا پرداختند اما اكنون اگر كسي اين خاطره را يادآوري كند كه بسياري از سكنه استراليا از نسل تبعيديها هستند، سبب ناراحتي فوق العاده آنان خواهد شد.

آهنگ انسانهاي اصيل
بدون ترديد، بوميان استراليا از عقب افتاده ترين قبايل روي زمين هستند و آنچه ما ديديم با بيست هزار سال قبل اختلافي نداشت! بر اثر عشق پرشوري كه به ديدن اين قبايل داشتيم باروبنه خود را بستيم، به قلب اين قاره روان شديم. مقصد اوليه ما قصبه «آلس پرينك» بود كه دو هزار و دويست كيلومتر از ما دور بود و از آنجا مي خواستيم به اطراف بندر «داروين» مسافرت كنيم... در نيمه هاي راه به يك منطقه شني برخورديم كه با مراجعه به نقشه معلوم شد تنها سي و پنج كيلومتر بيشتر نيست، ما مي دانستيم كه اگر از اين شن زار بگذريم، بار ديگر به خاك كوبيده محكم خواهيم رسيد، اما با گذشتن از همين سي و پنج كيلومتر به وسيله موتورسيكلت كاري محال به نظر مي رسيد، كمي تلاش كرديم، ديديم كه هم خود را خسته مي كنيم و هم ممكن است زنجير موتور پاره شود و يا دنده ها بشكنند، يكي دو روز سرگردان در انتظار مانديم و « احد الناسي» به آنجا نرسيد ناچار در صدد چاره برآمديم، چون از وجود شترهاي استراليايي كه بقاياي زاد و ولد همان شترهاي افغانهاست با خبر بوديم به اميد يافتن چند شتر به كاوش پرداختيم. اتفاقاً در همان نزديكي ها به يك گله شتر برخورديم كه متعلق به يك سفيد پوست بود و آن شخص هم در حدود 15 كيلومتر فاصله از ما داشت و اما مهار كردن اين شترها كار آساني نبود و چند ساربان كاركشته لازم داشت.فكر كرديم بهتر است اين كار را به شب محول كنيم تا به هنگام استراحت آن را غافلگير سازيم، طنابهاي خود را آماده كرديم و همان شب چهار تا از اين شترها را مهار ساختيم و بامدادان مشغول بارگيري شديم. به ناچار قطعه هاي دو موتورسيكلت را چهار قسمت كرديم و با مشكلات فراواني روي شترها بستيم و قافله ما با مال التجاره عجيب و غريبش به راه افتاد!
هر وقت به منظره قافله و كاري كه انجام داده بوديم مي انديشيديم در عين ناراحتي غرق خنده مي شديم، اما جز اين هم راهي وجود نداشت! و به علاوه اين ابتكار بر اثر احتياج بود و به قول معروف احتياج مادر همه اختراعات است. پس از دو سه ساعت راه پيمايي متوجه شديم كه شترها خيلي «لكه» راه مي روند و به قول ايرانيان «جفتك» مي اندازند، رفته رفته وضع وخيم تر مي شد و هرچه فكر كرديم نفهميديم ناراحتي و وحشي گري شترها چه دليلي دارد، يك بار چنان رم كردند كه كنترل از دستمان در رفت، مهار از كفمان رها شد و هر كدام به سويي دويدند، در همان اولين لحظات باروبنه سه تا از شترها به زمين افتاد، اما بار چهارمي چنان محكم به پشتش بسته شده بود كه با وجود تكانهاي و دويدن ها سرجايش باقي ماند!
سپس آن شترموتور ما را برداشت ودر آن بيابان بي‌كران پا به فرار گذاشت. هرچه به سرعت خودمي افزوديم نميتوانستيم به آن حيوان برسيم، در اين هنگام بوق موتور هم از بدشانسي اتصالي يافت و صداي كركننده بوق ده چندان بر وحشت و اضطراب شتر افزود، آن چنان كه با سرعت سرسام آوري به فرارش ادامه داد، اما وقتي يك كيلومتر آن طرف تر موتورسيكلت ما به زمين افتاد، ديديم كه آن شتر وحشي هم به ناگاه آرام ايستاد و جوري به موتور خيره شد كه انگار به مايملك خودش نگاه مي كند. خلاصه آنجا پي برديم كه آفتاب سوزنده قطعات موتورسيكلت را آنقدر گرم كرده بود كه سبب سوزش بدن عريان شتر شده بود و دليل نگاه «هاج و واج» او هم همين گرمي وصف ناپذير مي بود! سرانجام با دهها دشواري ديگر وارد زادگاه بوميان، نزديك بندر «داروين»
شديم.



در نخستين برخورد با قبايل «يولن كور» ديديم كه مشغول تدارك جشني هستند،
بومیان استرالیا مانند انسانهای نخستین زندگی میکردند
اين جشن براي مراسم بلوغ جواناني بود كه به سن چهارده يا پانزده سالگي رسيده بودند و بايد سلسله مراتبي بپيمايند تا بتوانند همسري اختيار كنند... نخستين شرط اين مراسم اين است كه جادوگر قبيله بايد يك دندان فوقاني آن را ريشه كن كند! يكي از جوانان روي زمين به پشت دراز كشيد، سرش را روي زانوان جادوگر گذاشت، او هم به كمك يك تكه استخوان و يك تكه سنگ، ابتدا لثه ها را كنار زد تا از قدرت دندان بكاهد و بعد با چند ضربه آن را بيرون كشيد و ما ديديم كه جوان خندان به پا خواست و دندانش را با غرور و سربلندي به همه نشان داد! البته اين مراسم با همين سادگي برگزار نشد،‌ بلكه مقدمات كار زياد بود،‌قبلاً گروهي از مردان مشغول نقاشي بدنشان بودند،‌ اين نقاشي اهميت فراواني در زندگي آنان دارد، اما براي اينكار تنها دو رنگ مختلف را كشف كرده اند، اول رنگي سپيد است كه از يك نوع گچ صحرايي به دست مي آورند،‌ دوم رنگ قرمز مي باشد كه بدن خود را مي برند و با رنگ خون پوست هايشان را رنگ آميزي مي كنند!



چون اين مردم بدوي ترين و عقب افتاده ترين مردماني بودند كه تا آن زمان ديده بوديم خواستيم كمكي به آنها برسانيم،‌ تا كمي در زندگي تجربه به دست آورند: ما مقداري سيب زميني و پياز همراه برده بوديم فكر كرديم تا شايد كشاورزي را به آنان بياموزيم، وقتي فرصتي پيش آمد آنها را صدا زديم، و با هم زمين را شخم زده و آبياري كرديم، آنوقت سيب زميني ها را كاشتيم و به هر طريقي بود به آنها فهمانديم كه پس از چندين روز محصول خوبي به دست خواهد آمد و غذاي مكفي براي همه شما تأمين خواهد شد،‌ اما روز سوم، وقتي كه براي سركشي به مزرعه رفتيم از سيب زميني ها اثري نبود، با خشم و توپ و تشر آنان را مورد مؤاخذه قرار داديم كه چرا سيب زميني ها را در آوردند؟ يكي از آنها پاسخ داد: « شما سپيد پوستان خيلي بي شعور تشريف داريد، آخر چيزي را كه مي توان خورد چرا زير زمين مخفي مي كنيد!؟ « علتش هم اين بود كه آن ها اصلاً كشاورزي نمي دانند.
در گذشت هزاران سال است كه جريان آب اقيانوس هسته هاي كاكائو را از جزاير« آنديس» به سوي سواحل شمالي و غربي استراليا مي رساند، « آبورو جنيز» آن را به جاي مواد غذايي خود استفاده مي كردند، اما نه تنها اين كاكائو ها در روي خاك استراليا ريشه نگرفته است، بلكه اين انسانها هم هيچ وقت به كشت آنها دست نزده اند.
آنها هيچ حيوان اهلي جز سگ ندارند و سگي كه به همراه بوميان استراليا ديديم يك نوع سگ بدوي بود كه گويا هزاران سال پيش به هنگام مهاجرت با خود همراه آورده بودند! در روزهايي كه با «يولن كورها» به سر مي برديم، زني بچه دو قلو به دنيا آورد اما فوراً يكي از دو كودك را كشتند چون عقيده دارند كه روح پدربزرگ در فرزندان حلول مي كند و روح پدر بزرگ قابل تقسيم نيست! هنگام دفن ميت ديديم كه مادر آن جسد را در داخل پارچه اي كه از پوست درخت اوكاليپتوس تهيه شده بود پيچيد و به پشت خودش بست. معلوم شد آنقدر جسد را بايد به همان وضع نگهداري كند تا پوست و گوشتش از ميان برود و باقي مانده يعني استخوانها را طي مراسمي روي درخت ميگذارند. اما اگر آدم سالمندي درگذرد، از همان ابتدا جسد را بالاي درخت قرار مي دهند و وقتي گوشت و پوست به كلي فاسد شد و از ميان رفت، استخوانهايش را ميان افراد خانواده اش تقسيم ميكنند!

در ميان اينها تعليمات چندان مفهومي ندارد، مثلاً كسي كه روي جزيره زندگي مي كرد هنگام عزيمت هر قايقي را كه در ساحل مي ديد بدون درنگ سوار مي شد و هر جا دلش مي خواست رهايش مي كرد! همانطور كه گفته شد در آن جا با قبايلي به سر مي برديم كه در كنار آب زندگي مي كردند اما تيره هاي ديگري از « يولن كورها» هستند كه در مناطقي زندگي مي كنند كه آب بسيار كم آب و در فصل خشكي ناياب است.در چنين مواقعي هر صبحگاه از شبنم جمع آوري شده روي برگهاي پهن و ذخيره استفاده مي كردند و حتي از ريشه يك نوع گياه كه آب بيشتري ذخيره داشت، با جويدن آن آب بدن خود را تأمين مي كردند. چند بار به همراه آنها به شكار رفتيم، در اين كار به راستي معجزه مي كردند، براي هرگونه شكاري حيله مخصوص به كار مي بردند كه عقل ما حيران مي ماند و اين چنين اين روزها جالب ترين ايام مسافرت ما به شمار مي آمد. نخستين شكاري را كه دنبال كردند اردك و مرغابي هايي بود كه روي آبهاي دهانه رودخانه اي كه به دريا مي ريخت مشغول شنا بودند. يكي از آن بوميان ني بلندي چيد كه به وسيله آن از زير آب تنفس كند و براي اينكه نوك چوب ني كه از آب بيرون بود از ديده مرغابي ها پنهان باشد مقداري بوته و شاخه رويش گذارد،‌ آنوقت مانند يك قورباغه به درون آب جهيد و از زير آب شنا كنان خود را به مرغابي ها رساند و دو تا از آنها را غافلگير كرد! بعد براي شكار « كنگرو» رفتيم،

 لابد مي دانيد « كنگرو» و يا « كانگارو» حيواني است كه تنها در استراليا زندگي مي كند، دو پاي بلند دارد، دست هايش كوتاه است، و بچه هاي خود را درون كيسه اي كه جلوي سينه اوست پرورش مي دهد. اين حيوان بسيار باهوش است،‌ به موقع بروز خطر، به سبب كوتاهي فوق العاده دستها گرچه نمي تواند سريع بدود، معهذا جهش هاي عجيبي دارد كه انسان هرگز به گردش نمي رسد... براي شكار كانگارو، چند پوست درخت را در مناطقي كه محل زندگي اين حيوان است گذاشتند و خودشان درون آن پوستها تير و كمان به دست منتظر نشستند و بدين ترتيب توانستند يك كانگارو هم شكار كنند. بچه اين كانگارو درون كيسه روي شكمش بود و كمترين صدمه اي نديده بود و ما او را نزد خود نگاه داشتيم و بعد به باغ وحش بندر «داروين» فروختيم... چون بيشتر اوقات اين بوميان در شكار مي گذرد و به ناچار آهسته و يا با علم و اشاره صحبت مي كنند، چنان خو گرفته اند كه حتي در خانه نيز ساعات متوالي مانند لالها به مكالمه مي پردازند، تنها گاهي صداي خنده شان به گوش مي رسد. لغاتي كه اينها در زبان خود به كار مي برند بسيار محدود است، اما چون زبان يك قبيله با قبيله ديگر تفاوت دارد، ضرورتي براي آموختن لسان آنها احساس نكرديم، مثلاً لغتي را كه براي ستون فقرات بشر بكار مي برند به سلسله جبال هم مي گويند، يا لغتي را كه براي بيني انسان دارند شامل بيني حيوانات، كمان، شبه جزيره هم مي شود و يا لغت رودخانه و مجراي حلق هر دو يكي و مشابه است.

بيشتر اوقات زنان قبيله صرف تهيه يك نوع سيب زميني وحشي مي شود، اما عجيب آن كه بوميان درست مناطقي را حفر مي كنند كه اين سيب زميني ها در اعماق آن مي رويد، در حاليكه روي زمين كمترين علامتي از وجود سيب زميني ها به چشم نمي خورد، به همين گونه هر وقت ميل دارند كه مورچه هاي عسلي را بخورند به جاهاي خاصي مي روند و بدون اينكه كمترين اثري از مورچه ها روي زمين باشد پاي بعضي از درختان اوكاليپتوس را حفر مي كنند و اين مورچه ها را نوش جان مي فرمايند! آنها مورچه هاي عسلي كه به راستي شيرين و خوش خوراك هستند، و نيز يك نوع مورچه هاي سياه رنگ را هم جمع آوري مي كنند آن را مي سايند و جوهرش را براي درمان سرفه به كار مي برند. مردان « آبوروجنيز» اغلب چند زن اختيار مي كنند، اما آنچه جالب توجه است اين است كه پيرمردان قبيله با دختر جوان، و بالعكس جوانان با پيرزنها و يا زنان سالخورده و بدون شوهر ازدواج كرده بودند، گرچه هضم اين مراسم براي ما دشوار به نظر مي رسيد، اما براي آنان بسيار طبيعي بود و علت اقتصادي داشت. مثلاً پيرمردي كه ديگر قدرت شكار ندارد، اما شخصيت و وجهه اي كسب كرده است مي تواند با دختران جوان و دلخواهش ازدواج كند. هر قدر ازدواج آنها عجيب است، عقايدشان درباره خلقت عجيب تر و بغرنج تر مي باشد، آنها اعتقاد دارند كه به فرزند در رحم مادر به وسيله روح دميده مي شود و به ثمر مي رسد و نزديكي با زن را تنها وسيله اي براي دعوت روح مي دانند! جالب توجه اينكه مرد و زن قبيلة « يولن كور» عمل جنيني خود را به صورت ايستاده انجام مي دادند

Powered by the Saital co. - Back to Top