بطرف زيارت خانه خدا " كعبه "

ما در این سفر مورد مهمان نوازی پادشاه عربستان ملک سعود قرار گرفتیم.

 

 نخستين سفر ما دو برادر 7 سال به طول انجاميد و در سال 1340 به ميهن بازگشتيم. اما بيش از سه ماه نگذشت كه بار ديگر جذابيت هاي پر راز و رمز سياره و شوق آشنائي دوباره با آداب و رسوم، تفاوتها و شباهتهاي فرهنگي اقوام و ملل گوناگون آنان ما را به سفر بزرگ ديگري رهنمون ساخت. در اين مرحله دوم بوسيله اتومبيل سيتروئن 2 سيلندر از طريق كويت و عربستان سعودي رهسپار قاره آفريقا شديم و بار ديگر به مدت 3 سال به جستجو و اكتشاف پرداختيم. و اين مسير فرصت بسيار ارزنده اي را نصيب ما كرد تا به شكرانه تمام آن سالهائي كه توانستيم سفر 7 ساله خودمان را با موفقيت بسيار انجام داديم براي زيارت خانه خدا عازم مكه و مدينه شويم و با چنين نيتي از كشور كويت به سمت صحراي خشك عربستان سعودي به حركت در آمديم.

پس از كشور كويت نخستين محل توقف ما شهر رياض " پايتخت عربستان سعودي" بود. براي تهيه وسايل مورد نياز جهت عبور از صحراهاي خشك و طولاني عربستان چند روزي در كويت مورد لطف و محبت عده اي از ايرانيان مقيم كويت قرار گرفتبم. (( كعبه )) بالاترين مكان مقدس در ديانت اسلام . واقع در مكه معظمه . كبه نقطه اصلي عبادت مسلمانان جهان در موقع عبادت بسمت آن نماز مي‌گذارند و ما دو برادر موفق به زيارت‌خانه‌ خدا شديم. 1959 عربستان سعودي. كويت سرزميني است كه شنزارهاي آن زير تابش داغ خورشيد مي سوزد، اما يكي از ثروتمندترين صحراهاي روي زمين است.

درون اتومبيل ما به جز سيصد كيلو وسائل و لوازم عكاسي و فيلمبرداي و غيره هميشه حدود چهل ليتر آب و بنزين براي طي مسافت بيش از 1200 كيلومتر و چند جعبه محتوي غذاهاي كنسرو شده وجود داشت. و از طرفي تنها اميد و راهنماي ما قطب نمائي بود كه بيش از همه مورد استفاده قرار مي گرفت. در واقع نقطه اي را كه مي پيموديم در ساليان پيش همان مسير كاروان حجاجي بوده است كه بوسيله شتر براي رسيدن به مكه طي مي كردند و در اين راههاي خشك و سوزان توسط طبيعت و يا راهزنان قطاع الطريق از ميان مي رفتند. دو روز از عبور ما در اين دشت وسيع و خالي از همه چيز گذشته بود و نقشي جز دشتهاي شني و بوته هاي خشك به چشم ما نخورده بود. پس از يكروز رانندگي خود را از طريق «ظهران» و «دمادم» به شهر «رياض» رسانديم و در حقيقت مشكلترين قسمت راه از اينجا به بعد بود.

ما كوشش هاي خودمان را در شهر رياض از طريق دانشگاه نوبنياد ملك سعودي آغاز كرديم. استادان اين دانشگاه كه بيشتر مصري بودند ما را مورد تكريم بسيار قرار دادهد بويژه رئيس دانشگاه در حق ما مهربانيهاي بسيار كرد. پس از گفتگو درباره ماجراهاي سفر جهاني خود پيشنهاد كرديم كه فيلمهاي مستند خود را براي دانشجويان نمايش دهيم و چون آن فيلمها داراي اهميت بسياري بود، مورد قبول قرار گرفت وگرنه آن فيلمها را به معرض نمايش نمي گذاشتند. نمايش هر گونه فيلم در اين كشور به طور كلي ممنوع است. آن فيلمها مورد استقبال پورشور دانشجويان قرار گرفت و آنها خاطر نشان ساختند كه شما راه را براي نمايش فيلمهائي اينچنين در آينده هموار كرديد. توسط دانشگاه به قسمت تشريفات قصري كه همان كاخ ملك سعود است راهنمايي شديم و در ساعت مقرر به اتاق معاون اداري ملك سعود مراجعه كرديم. او ما را به دنبال خود راهنماي كرد و پس از عبور از كريدورهاي مجلل به داخل اتاق وسيعي راهنمايي شديم. پادشاه ملك سعود در قسمت فوقاني روي مبل راحتي نشسته بود و ما دست او را فشرديم و با اجازه در كنار مبل عظيم و زيباي او نشستيم. ملك سعود توسط مترجم ما را مخاطب قرار داد و درباره هدف و برنامه هاي ما پرسشهايي كرد و وضع طوري شد كه توضيح طولاني ما مورد توجه او قرار گرفت.

ملك سعود علاقمند بود بداند كه پس از شهر رياض عازم كجا هستيم و موقعيكه دانست با اتومبيل خود آهنگ سفر به مكه را در سر داريم، قدري ناراحت شد و كوشش كرد كه به عناوين مختلف ما را منصرف سازد و از اين سفر باز دارد... او گفت: من با اين كشور آشنائي كامل دارم و مي دانم كه اين صحراهاي دور افتاده جان چه انسانهائي را گرفته است. اما ايشان را مطمئن ساختيم كه تجربه كافي در اين باره داريم و ناگزير به عبور از صحراي عربستان هستيم. زيرا كه اين تنها راه افريقا از عربستان است. آنگاه ملك سعود موفقيت ما را آرزو كرد و قول داد كه با تلگراف به همه اولياء و مسئولين مربوطه دستور صادر كند كه مراقب ما باشند. پيش از آنكه برخيزيم و خداحافظي كنيم، ملك سعود توسط معاون خود ما را براي چند شب ديگر به شام دعوت كرد كه ما هم سر ساعت طبق وعده در محل مقرر حاضر شديم. پس از چند دقيقه انتظار يك اتومبيل كاديلاك - يكي از صدها اتومبيل مجلل سلطنتي- نمايان شد و ما را سوار كرد و براي رسيدن به قصر از خيابانهاي عريض كه توسط عمارات عظيم و نوبنياد وزارتخانه ها را احاطه شده بودند، عبور كرد. ملك سعود در حاليكه مانند هميشه چشمهايش در پشت شيشه هاي ضخيم و تيره رنگ عينك مخفي بود از اتومبيل سلطنتي بيرون آمد و ما در معيت او بسوي سالن حركت كرديم و به عنوان مهمانان گرامي هر كدام در يكطرفش نشستيم. در اطراف سالن كه تعداد زيادي ميز غذاخوري چيده شده بود نيز در حدود پنجاه نفر ديگر از رؤساي قبايل و شخصيت ها در اطراف ميزهاي مجاور نشسته بودند و مشغول خوردن غذا شدند.

كف سالن با زيباترين فرشهاي ايراني مفروش بود، طاق سالن با چهل چراغهاي بلوري و دانه هاي مرواريدي كه مانند اشك چشم از آن سرازير مي شد و برق مي زد داستانهاي هزار و يكشب را براي ما بيان مي كرد، داستانهايي كه براي ما زياد به حقيقت نزديك نبود. در برابرمان پنجره هاي بسيار عظيمي مشرف به باغ قرار گرفته بود. از پشت اين پنجره ها، استخرهاي گلستان، با فواره هاي رنگارنگي كه دل آسمان را مي شكافتند و دهها متر بالا مي رفتند ديده مي شد. با ديدن آن گلستان شگفت انگيز دچار شك و ترديد شده بوديم و از خود مي پرسيديم كه آيا واقعا در عربستان، كشور آفتاب سوزان هستيم؟ ملك سعود به اينكه اين باغات و ساختمان ها به دست يك مهندس ايراني بنا شده است مباهات و افتخار مي كرد. غذا بوسيله صفوف خدمتگزاران كه بيشتر آنها از سياهان آفريقا و از بازماندگان بردگان قاره سياه بودند، حمل مي شد. پس از پايان غذا، دست هايمان را با آبي كه مخلوط با گلاب بسيار معطر بود، شستيم و در سالن ديگري تا مدتي مشغول نوشيدن قهوه هاي عربي كه داخل فنجانهاي كوچك و داري مزه تلخي است شديم.

ما ضمن سپاسگزاري از مهمان نوازي با عده يي از مهمانان كه هنوز گرد يكديگر جمع بودند، خداحافظي كرديم و آن گاه ملك سعود به ما قول داد كه به عنوان يادگاري دو عدد ساعت را كه تصوير خودش برروي آنهاست به وسيله اعضاي اداره تشريفات برايمان بفرستد؛ كه البته آن ساعتها هرگز به دست ما نرسيدند!

ماشین ما در میان طوفان شن
سپس مقدمات بازديد ما از مدارس شهر رياض ترتيب داده شد. و با اينكه ورود مرد در محيط مدارس دخترانه بكلي قدغن است از آنجا ديدن كرديم. و با اين احوال تنها توانستيم از كلاسهاي دوم و سوم كه دختران كوچك در آنها مشغول درس خواندن بودند ديدن كنيم. به محض اينكه وارد يكي از اتاقها مي شديم، خانم معلم كه مشغول تدريس بود، چادر وچاقچور و پيش بند روي صورت خود مي انداخت و در كنار اتاق كلاس مي ايستاد. مدير مدرسه كه ما را به كلاسها راهنمايي مي كرد سابقا مدير مدرسه پسرانه بوده و وي مرد بسيار پيري بود با ريشهاي سفيد. به هر حال توقف ما در آن شهر پايان يافت و از آن جا به بعد بود كه حوادث خطرناكي در قلب صحراهاي سوزان عربستان سعودي انتظار ما را مي كشيد. با اين كه دوران تجربي 7 ساله اي را گذرانده بوديم، و با خطرات راه هاي آن چناني به خوبي آشنايي داشتيم، معهذا آن صحراي وسيع كه به ميدان بازي مي مانست، بار ديگر ما را به خطر هولناكي انداخته بود .

در صحراي پهناور ربع الخالي سوزان كه هيچ پرنده اي پر نمي زند و هيچ جانداري وجود ندارد؛ در فصل گرما به خصوص در ساعاتي كه خورشيد به ميان آسمان مي رسد، هر شيئي كوچك از دور، بزرگ جلوه مي كند. بدين سان چون از مسافت دور درخت عظيمي به چشممان مي خورد وقتي كه به آن نزديك مي شديم، به بوته ي كوچكي تبديل مي شد كه البته آن بوته هم خاربني بيش نبود. و ما كه رفته رفته از حرارت سوزان آن صحرا فرسوده و تكيده شده بوديم، هر بار كه حريصانه به سوي درختي سربرافراشته شتاب مي كرديم تا شايد در سايه ي آن كمي بياسائيم، وقتي كه با يك بوته خشك روبرو مي شديم و به فريب طبيعت پي مي برديم، از آن چه كه بوديم ملول تر مي شديم.

يك روز كه از صبح گاه باد ملايم وزيدن گرفته بود، به ناگاه تبديل به توفان شديد و خطرناكي شد كه دانه هاي شن و سنگ هاي كوچك را به آسمان مي برد و آنها را به بدنه ماشين مي پاشاند. آن چنان كه در عرض چند دقيقه كوچكترين نشانه اي از جاده كاروان روي شترها براي ما راهنمايي ما باقي نگذاشت، و دنيا را چنان تيره و تار كرد كه ما قادر نبوديم حتي بيش از سه چهار متر پيش رويمان را ببينيم. آن توفان هولناك به مدت دو روز به همان صورت ادامه داشت و ما را در حاشيه صحراي «ربع الخالي» گم شده و سرگردان بدون قطره اي بنزين در ميان درياي شن باقي گذاشت. ديگر دست از جان خود شسته بوديم و اميدي به ادامه ي حيات نداشتيم، چون نيمي از اتومبيلمان هم در زير شن هاي متحركي كه توفان آن ها را مانند برگ درخت به اطراف مي پاشيد فرورفته و در آن غرق شده بود. حالا بامداد روز بيستم بود، وزش توفان ملايمتر شده بود اما گرماي دشت از روز نخست هم توانفرساتر مي نمود، انگار ديگر روزنه اميدي برايمان وجود نداشت، به همين دليل با دست هاي بي رمق مان عكسي گرفتيم، تا اگر روزي جسد پوسيده مان را در آن صحراي وحشتناك پيدا كردند، ما را بشناسند و به سرنوشت شوممان پي ببرند. سپس با ناتواني خود را به روي سقف اتومبيل رسانديم و به مسافات دور چشم دوختيم. اگرچه چشم انداز يكنواخت و كسل كننده اي بود، آن چنان كه گويي هرگز نور اميدي در آن جا روشن نشده و سياهي مرگ پيوسته در آن جا در حكمراني بود. مدتي بدين ترتيب گذشت، گرسنگي و تشنگي به شدت آزارمان مي داد. قوطي هاي كنسرومان هم در حال تمام شدن بود.

اما از آنجا كه در نااميدي بسي اميد است، سرانجام در افق دور و از دل سراب كه ساخته حرارت كوبنده زمين بود، برمي خاست، جنبنده اي توجه ما را به سوي خود جلب كرد. ابتدا فكر كرديم شتري است كه مانند ما در آن صحرا حيران و سرگردان مانده است، اما پس از مدتي معلوم شد كه يك رديف شتر در حال حركت هستند و پيش مي آيند. ديگر درنگ جايز نبود، اگرچه پايي براي دويدن برايمان باقي نمانده بود.. پس از ديدن آن شعله ي اميد ديگر چيزي نفهميديم، وقتي چشمهايمان را باز كرديم كه خورشيد در حال غروب بود، و كاروانيان در كنار جسدهاي بي هوش ما اطراق كرده بودند.

اعراب بادیه نشین ما را از صحرای سوزان نجات دادند و بوسیله شتر اتومبیل ما را حمل کردند
اعراب فورا مقداري شير شتر را دوشيدند و با گوشت هاي سرخ شده اي كه همراه داشتند به ما خوراندند و در واقع ميهمان نوازي را سنگ تمام گذاشتند. و در حقيقت آن گوشت ها و شير شتري كه آن روز خورديم براي ما از هر خوراك ديگري دلپذيرتر بود و طعم خوش آن را هرگز فراموش نخواهيم كرد.


وقتي جان گرفتيم به زبان عربي شكسته و بسته به آن ها فهمانديم كه ايراني و مسلمان هستيم و مقصد ما زيارت خانه خدا و كعبه است و بعدا براي شكارحيوانات وحشي به ممالك آفريقايي مسافرت خواهيم كرد. اما معلوم بود كه آنها اطمينان ندارند چون با شك و ترديد به حرف هاي ما گوش مي كردند. هنگام غروب خورشيد ما هم با آنها قامت بستيم و گفتيم: "لااله الالله، محمداً رسول الله" و شروع به اداي نماز مغرب كرديم. آنها همه متفقـاً با ما اين كلام را تكرار كردند و صداي "محمداً رسول الله" ما در فضاي خالي و شنزار طنين افكند... ديگر نشاني از ترديد در آن ها باقي نماند. در همان حال كه با اعراب گرم گفتگو شده بوديم و دوستي ما نضچ گرفته بود، مطابق عادت هميشگي كه براي بوميان تمام نقاط دنيا هدايايي مي برديم؛ در اينجا هم بنظرمان آمد كه چند سيگاري به آنها هديه كنيم اما به محض اينكه سيگار را به تعارف كرديم يكي از آنها با عصبانيت همه آنها را خرد كرده و به دور انداخت. زيرا مردمان قبيله «وهابي» از متعصب ترين مردمان اين سرزمين هستند و سيگار را حرام و بسيار بد مي دانند... بهر ترتيبي بود هنگاميكه بالاخره آنها را متوجه كرديم كه ما اين سيگارها را براي استفاده خود حمل نمي كنيم، بلكه آن ها را براي هديه به آفريقايي ها مي بريم، از شدت خشمشان كاسته شد.

شب را همان جا در داخل چادر اعراب گذرانديم، و فرداي آن روز به كمك آن ها اتومبيل خود را كه در زير خروارها شن و ماسه دفن شده بود بيرون آورديم. اما چون بنزين تا قطره آخر به پايان رسيده بود، سرانجام ناچار شديم براي كشيدن اتومبيل از شترها استفاده بريم و بدين وسيله خودمانرا به اولين واحه برسانيم. اعراب باديه نشين با طيب خاطر پيشنهاد ما را پذيرفتند و شترها را براي كشيدن اتومبيل در اختيارمان گذاشتند. پس از دو روز راه پيمايي به واحه كوچكي در كرانه صحراي خشك «ربع الخالي» رسيديم.

صحرای عربستان و حمل ماشین بدون بنزین ما توسط شترهای صحرا



اهالي آنجا كه از جريان مفقود شدن ما با اطلاع شده بودند وقتي فهميدند كه ما همان دو نفر مفقود شده ايراني هستيم فرياد مي زدند «يحيي الايران و الايرانيان» يعني: زنده باد ايران و زنده باد ايرانيان! در آن واحه ما اطلاع حاصل كرديم ماموران امنيت محلي كه جزئي از ارتش عربستان را تشكيل مي دهند چند روزي است كه در جستجوي ما صحراهاي دور و دراز و بي آب و علف را زير پا گذاشته اند. آنها ما را مورد محبت فراوان قرار دادند و اظهار داشتند كه خبر مفقود شدن ما بطور بي سابقه يي در محافل گوناگون عربستان انعكاس يافته است و مقامات عالي كشور براي يافتن ما دستورهاي اكيد صادر كرده اند و اقدامات بسياري مبذول داشته اند. در آن واحه كوچك عزم خود را جزم كرديم كه بهرترتيب خود را به شهر برسانيم. اما فقدان بنزين و وسايل ديگر سفر، ما را از اين كار باز مي داشت. از اين رو ناگزير چند روزي در آنجا رحل اقامت افكنديم تا آنكه اعراب باديه نشين به كمك مأموران امنيتي توانستند هشتاد ليتر بنزين به وسيله شترهاي تندرو خودشان از نقاط دوردست براي ما بياورند. اگر چه هرگز نفهميديم آن ها در آن صحراي سوزان و خالي از سكنه چگونه و از كجا توانستند براي ما بنزين تهيه كنند.

سرانجام يك نفر سرباز عرب را كه از بوميان آن منطقه بود براي راهنمايي در اختيار ما گذاشتند. البته اين سربازها اونيفورم به تن ندارند و تميز آنان از افراد عادي امكان پذير نيست. باري يك بار ديگر راه يكنواخت و بدون علامت و تهي از سكنه را در پيش گرفتيم. اعراب اين نواحي در حقيقت داراي حس ششم هستند و اگر يكي از آنان را چشم بسته در ميان يكي از صحراي بيكران و پايان ناپذير از هلي كوپتر پياده كنند، بي وحشت و هراس راهي را بر مي گزيند و بدون ترديد خود را به مقصد مي رساند. پس از زمان درازي اتومبيل راني در راههاي خشك كه پرنده اي در اطراف آن پر نمي زد در جاييكه گمان نمي رفت بتوانيم جانداري را ببينيم، به ناگاه به مرد نسبتاً سالخورده اي برخورديم كه به تنهايي و فقط با شتر خود در ميان دشت در حال حركت بود.

ديدن يك جانور آن هم در چنين موقعيت و محلي كه هيچ چيز جز شن و بوته هاي تيغ دار و خار مغيلان نداشت لذت بخش و اميدوار كننده است. چه رسد به اينكه انسان يك آدميزاده را در چنين بيابان نامحدودي ببيند. و براستي هم مشاهده آن انسان پس از چند روز رانندگي در بيابانها براي ما موهبتي خداداد به شمار مي رفت و از آن جا كه ما خود تشنه اطلاعات جديد بوديم و مي خواستيم هر چه بيشتر در باره عربستان دانستني هاي سودمند گرد آورديم وي را متوقف ساختيم و از او پرسيديم: در اين بيابان خشك و خالي به كجا مي روي؟ وي در پاسخ نام واحه كوچكي را بر زبان راند كه پس از مراجعه به نقشه ها و محاسبه دقيق متوجه شديم كه با آن نقطه دويست كيلومتر فاصله دارد. احساس چندش آوري در دلهاي ما چنگ زد و دوباره با كمال تعجب از وي پرسيديم كه آخر براي انجام چه كار مهمي اين صحراي طولاني ناسيراب و تشنگي آور و اين راههاي دور و دراز را با پاي پياده و يا با شتر مي پيمايد؟ وي در پاسخ با خونسردي گفت: "والله كار مهمي نيست. فقط مي خواهم در آن واحه چند كلمه با دوستم صحبت كنم و يك پياله چاي در آنجا با هم بنوشيم و برگردم." با شنيدن آن كلام مرد عرب به تعجب فراواني دچار شديم و فكر كرديم در كشوري كه مردمانش بايد براي نوشيدن يك استكان چاي دويست كيلومتر قدم بزنند چطور مي توان انتظار ساخت جاده هاي سريع السير را داشت؟

ما با اينكه داراي راهنما بوديم از آن مرد عرب براي اطمينان خاطر از جهات و فاصله اي كه در پيش داشتيم پرسشهايي كرديم و براه خود ادامه داديم. جاييكه ما را دكتر دندانساز مي خواندند! در راه مكه از چند واحه كوچك و بزرگ گذشتيم و براي رفع خستگي در هر واحه چند ساعت توقف مي كرديم. برخي از واحه نشينان با ديدن ما پا به فرار مي گذاشتند و فرياد زنان در كلبه هاي خود پنهان مي شدند. شايد آنها خيال مي كردند كه ما غولهاي افسانه يي هستيم و يا اشباحي مي باشيم كه در روز براي ترساندن آنها به واحه شان گام گذاشته ايم! اما وقتي مي فهميدند كه ما از سيارات ديگر نيامده يم و مانند خودشان انسان هستيم كم كم از كلبه ها بيرون مي آمدند، گرد ما را مي گرفتند، و حلقه ما را كم كم تنگ تر مي كردند و هلهله مي كشيدند بطوريكه چند بار نزديك بود سرسام بگيريم! آنها پس از اينكه اطراف ما مي گرفتند، صف مي بستند و به نوبت دندانهاي زنگ زده و پوسيده خود را جوري به ما نشان مي دادند كه انگار درخواستي داشتند كه متاسفانه ما منظور آنها را درك نمي كرديم. اما پس از آن كه در هر واحه و قصبه بارها با آن منظره عجيب روبرو شديم سرانجام به اين نتيجه رسيديم كه چون در عقب اتومبيل ما تصوير جمجمه انسان نقاشي شده بود اعراب بدوي به اشتباه افتاده بودند و تصور مي كردند كه ما دندانساز هستيم. و براي معالجه دندان به آن نواحي آمده ايم و همه مي خواستند كه ما دندانهاي قردر نزديكي هاي مكه ناگهان وارد سرزمين هاي ناهموار حجاز و مناطق كوهستاني شديم. در اين سلسله كوهها بود كه چهارده قرن قبل پيامبر بزرگ اسلام به راز و نياز با خداي خويش مي پرداخت و بر فراز يكي از همين كوهها كه در امتداد درياي سرخ كشيده شده است وحي خداوند بر او نازل گرديد و از همين جا بود كه آن مرد بزرگ تصميم گرفت پرده هاي عصر جاهليت را پاره كرده و خداوند بزرگ را جانشين بتهاي بيجان سازد... از زمينهاي ناهموار و از مناطق كوهستاني گذشتيم، ديگر از زمينهاي شنزار نيز خبري نبود، از پيچ و خم جاده سنگلاخ «طايف» عبور كرديم و به سوي مكه پائين رفتيم. در سي و پنج كيلومتري شهر مكه چند تن به پيشواز ما آمده بودند. از اينجا بود كه ناچار بوديم احرام خود را ببنديم و وارد شهر مكه شويم. يكي از آنها پرسيد كه آيا جامه احرام همراه خود داريم يا خير؟ ما گفتيم بله! و بياد آورديم كه از پارچه هاي سپيد مخصوص ملحفه كه در چمدان خود گذاشته ايم مي توانيم بجاي احرام استفاده بريم. لذا هريك از ملحفه را بدو نيم كرديم. نيمي را بروي دوش و نيم ديگر را بكمر بستيم.

اما ورود به مكه يعني قلب دنياي اسلام به اين سادگي هاي نبود. بايد قبلا غسل كرد، وضو گرفت و دو ركعت نماز گذاشت. چند سطل آب از چاهي كه در آن نزديكي بود كشيدند و ما از آن براي غسل استفاه برديم. يادمان آمد در همان چند روز قبل براي قطره اي از چنين آبي آه مي كشيديم و امروز چاهش در اختيار ما قرار گرفته است!... در ضمن راه مكه در چند نقطه ما را متوقف ساختند و بازرسي كاملي از ما به عمل آوردند منظور آنها از بازرسي اين بود كه مبادا اشخاص غير مسلمان وارد مكه شوند اما شعار "بسم الله الرحمن الرحيم" كه با خط درشت و زيبايي جلوي سقف اتومبيل خود نقش كرده بوديم بهترين مدرك و گذرنامه ما بود. حالا بد نيست بدانيد كه اگر يك غير مسلمان وارد مكه شود چه مجازاتي مي بيند؟ اول پرداخت شش هزار ريال جريمه نقدي و دوم چهار سال حبس. هيچگونه هواپيمايي اجازه عبور از روي آسمان مكه را ندارد و براي جلوگيري از اين عمل در كليه نقشه هاي هوائي دنيا دور نقشه مكه را خط قرمز كشيده اند.

در راه مكه دوربينهاي عكاسي و وسائل فيلمبرداري را آماده كرده و آنها را در زير احرام خود پنهان ساختيم. مطابق قوانين شريعت اسلام هركس براي ورود به خانه خدا بايد كفش و ساعت و هر چيز ديگر را از خود جدا سازد، زيرا موقعي كه با خداي خويش خلوت مي كند بايستي از آلودگيهاي مادي و زميني به دور باشد. اما ما نمي توانستيم از دوربينهاي خود دست برداريم. زيرا نظر ما اين بود كه در عين زيارت خانه خدا، ارمغاني هم به صورت تصوير و فيلم براي دنياي خارج همراه ببريم و چندين بار نزديك بود ما را دچار زحمت و ناراحتي هاي فراوان كند. در حقيقت براي رسيدن به آن رسيدن به آن محل مقدس بود كه آن همه راههاي دور و دراز و مصائب وحشتناك را پشت سر گذاشتيم و از مهلكه هاي عجيب و غريب جان سالم بدر برديم. البته خار مغيلن پاهاي ما را جندان مجروح نكرد، اما در راه مكه بارها لاستيك اتومبيلان پنچر شد كه بزحمت آن را براه انداختيم. كم كم داخل كوچه هاي تنگ مكه شديم. بالكون هاي چوبي و منبت كاري شده، از هر طرف روي سرمان آويخته بودند و ما احساس مي كرديم كه هر لحطه ممكن است آن بالكونها روي سرمان خراب شوند! وقتي از دروازه عظيم ابن سعود گذشتيم خود را برابر كعبه يافتيم، كعبه ساختمان مكعب شكل عظيمي است كه در زير مخمل سياهرنگي پوشيده شده است و قسمت اصلي آن يعني حجرالاسود در گوشه كعبه نصب گرديده است. حجر الاسود را جبرئاما هزار و چهارصد سال پيش كعبه به پرستشگاه بت پرستان و به محل آويزش بت هاي بزرگ تبديل شد. و آنوقت بود كه پيامبر اسلام قيام كرد و بت ها را شكست و حقيقت ايمان را به اعراب آن زمان ياد داد و كعبه را بعنوان خانه خدا معين كرد. در آمد كلان مردم مكه در چند قرن پيش سبب شده بود كه عده اي در نواحي مشرق شبه جزيره عربستان كعبه ديگري بنا كنند، و انتشار دادند كه اين خانه، خانه واقعي خداست. اتفاقا هيمن جريان در تونس هم روي داد و تا چندي قبل كعبه ديگري نيز درآنجا "جعل كرده بودند". چندين نفر از شخصيتهاي مكه كه براي پيشواز همراه ما بودند براي نشان دادن عمارت و ساختمان جديد خانه خدا ما را بداخل كعبه راهنمايي كردند. معمولا چون زوار به اجراي آداب و مراسي حج آشنايي ندارند، لذا در داخل كعبه اشخاصي به نام «مطوف» هستند كه به همراه حجاج آنها را در اجراي مراسي مذهبي راهنمايي مي كنند و از اين راه امرار معاش مي كنند. ما همراه مطوفي كه از طرف شيعيان براي ما تعيين كرده بودند هفت بار دور كعبه چرخيديم و در حال قدم زدن عباراتي را كه او مي گفت تكرار مي كرديم. مطوف ما با عجله تمام به دور كعبه مي چرخيد و ما هم بدنبال او آيه هاي قرآني را كه ادا مي كرد، تكرار مي كرديم.

در اين دويدن و چرخيدن صداي دوربينهاي عكاسي كه در زير احرام داشتيم به گوش مطوف خورد و او از شنيدن آن صداها توقف كرد. اما فوراً به او گفتيم آن صدا چيزي نيست و اهميت ندارد، زيرا چندي پيش ما معده هاي خود را عمل جراحي كرده ايم و معده مصنوعي داريم و آن صداها ناشي از معده مصنوعي مي باشد و به همين سبب هم اجازه نداريم كه زياد و يا با سرعت قدم بزنيم.

ما اولین کسانی بودیم که فیلم و عکس از کعبه تهیه کردیم
طواف خانه خدا پايان پذيرفت. پس از گذراندن نماز به تبعيت از مطوف به زير كريدور بسيار طولاني كه محل «صف، مروه» است رفتيم تا مراسم معموله يعني هفت بار دويدن در طول صفا و مروه را به جا بياوريم. در اينجا اشخاصي را كه ناتوان و ضعيفند داخل كالسكه مي گذارند و عده ديگري را درون صندوق قرار مي دهند، و سه تا چهار نفر روي سر حمل مي كنند و مراسم را بدين نحو به جا مي آورند. به زودي مطوف چون از جراحي معده ما چيزي شنيده بود براي اجراي اين مراسم فوراً كالسكه ها را پيش خواند و گفت چون دويدن براي شما خوب نيست در اينصورت شما را بوسيله اين كالسكه ها حمل مي كنيم و شما مراسم را بجا بياوريد.

ما كه جوابي براي گفته او نداشتيم داخل كالسكه ها نشستيم. و در حاليكه مطوف از جلو مي دويد و كلمات را ادا مي كرد ما نيز موقعيت را مغـتنم شمرديم و به عكسبرداري پرداختيم و از پشت دوربينها عكاسي گفته هاي مطوف را تكرار مي كرديم. در واقع مراسم بالا و پائين دويدن در اينجا از عصر حضرت ابراهيم(ع) آغاز شد. اسمعيل پسر ابراهيم در اين بيابان خشك به تشنگي دچار شده بود و مادرش هفت بار بالا و پائين دويد تا چشمه آبي پيدا كند. او از درگاه خداوند طلب كرد كه لطف خود را شامل حالش سازد و در آن موقع آب زمزم جوشيدن گرفت. و هنوز كه چهار هزار سال از آن زمان گذشته است، مردم براي تجديد خاطره فداكاري مادر اسحق هفت بار اين مسافت را مي دوند. تا چند سال پيش اين محل بكلي از صحن مطهر جدا بود و حجاج ناچار بودند راه خود را از ميان دست فروشها كه ازدحام مي كردند باز كنند و سپس در «صفا ، مروه» به اجراي مراسم بپردازند. به محض اينكه دور هفتم به پايان رسيد چند نفر مرد و پسر بچه به سوي ما هجوم آوردند، بطوري كه ما از يورش آنها دچار وحشت شديم.

يكي از آنان بوسيله قيچي قدري از موهاي سرمان را چيد و ديگري از آب زمزم به خورد ما داد، آن گاه در برابر اين كار تقاضاي پاداش كردند. از آن جا كه خانه ي خدا در زمان حضرت ابراهيم پي گذاري گرديد، مي توان گفت كه كفبه در چهار هزار سال پيش از اين هم به صورت كوچكتري وجود داشته و پرستشگاه پيروان ابراهيم بوده است، سپس در زمان پيامبر اسلام به تجديد ساختمان آن همت گذاشته شد. اگر چه پيش از آغاز نوسازي اين گفت و گو پيش آمد كه چون خانه ي خدا متعلق به قبايل مختلف است، افتخار ساختمان آن هم بايد نصيب تمامي قبايل عرب بشود و از آن جا كه اجراي اين مراسم آسان نبود و امكان داشت به خاطر آن اختلافات شديدي به وجود بيايد، سرانجام تصميم گرفته شد آن افتخار نصيب كسي بشود كه زودتر از دروازه داخل شود و به محض موافقت با اين پيشنهاد، به ناگاه حضرت محمد (ص) پيامبر بزرگ اسلام در ميان دروازه ظاهر شدند. عكاسي و فيلمبرداري كم كم زمينه براي فعاليت هاي ما در شهر مكه آسان تر شد. بويژه كه روزنامه يوميه شهر مكه مقاله مفصلي درباره فعاليت هاي ما نگاشت و ما را با سياح بزرگ تاريخ عرب «ابن بطوطه» تشبيه كرد و مقام ما را در نظر مردم بالا برد. موقعيكه براي تهيه فيلم از اماكن مقدسه كعبه مصمم شديم، هيچكس را از آن چه كه در سر داشتيم با خبر نكرديم و بناچار تمام فيلمبرداريها و عكاسيها را بطور پنهاني انجام داديم. و در موقع ظهر كه هزاران نفر در اطراف كفبه مشغول نماز بودند مخفيانه در كنار چوب بستها بالاي گل دسته ها قرار گرفته و به فيلمبرداري مي پرداختيم.

در عربستان سعودي دو نوع پليس وجود دارد: يكي پليس شهري كه مانند پليسهاي خودمان انجام وظيفه مي كند و ديگري پليس شرعي كه زير فرمان مفتي و روحاني بزرگ انجام وظيفه مي كند و همه آنها بسيار متعصب به شرع اسلام هستند. در مورد ما اگرچه به چند تن از پليسهاي شهر دستور داده بودند كه با ما تشريك مساعي كنند، معهذا ترس و وحشت ما بيشتر از پليس شرع بود كه هيچگونه گذشتي بجز انجام وظيفه مذهبي ندارند و با چنين موقعيتي بود كه از اماكن مقدسه فيلمبرداري كرديم. كه شايد پيش از ما كسي هرگز اين جسارت را نشان نداده بود. و اين اولين فيلم مستندي بود كه تا آن زمان موفق شديم از خانه خدا و مراسم حج تهيه كرديم. به هنگام نماز ظهر اگر كسي بدون جهت در كوچه ها و معابر و بخصوص در اطراف حرم ايستاده باشد مأموران امر به معرف بدون اعلام جرم او را به باد چوب مي گيرند. شيخ صباح و چند تن ديگر براي اينكه ترقيات روزانه عربستان سعودي را به ما نشان دهند ما را به بازديد ساختمان جاده مكه به طايف بردند. طايف در پنجاه و هشت كيلومتري روي كوههاي مرتفع قرار دارد و به منزله ييلاق مكه است. روي اين جاده نوساز مي توان با سرعت از مكه تقريبا همسطح دريا است به ارتفاع دو هزار متر، بوسيله اتومبيل صعود كرد و به طايف رسيد. اينجا براي افراد مكه و جده مانند « شميران» ما خواهد بود. ساختمان اين جاده در كنترات مردي است به نام « بن لادن» كه از ثروتمند ترين اعراب به شمار مي رود و مكنت او شايد با «راكفلر» برابري مي كند. بناي كليه موسسات عربستان منجمله بناي جديد مكه در كنترات اين مرد است.

وي در تجديد بناي بيت المـقدس كه ويران شده بود و هيچ دولتي متحمل مخارج مرمت آن نمي شد پيشگام گرديد و از ثروت خود ميليونها تومان خرج مرمت آنجا كرد... اتومبيل از مكه خارج شد و ابتدا پانزده كيلومتر در پايين دره حركت كرد و آنگاه از شيب ملايمي بالا رفت . اين قسمت از جاده در ناحيه «مني» و «عرفات» كه در فصل حج در آن خيمه گاه حجاج كشيده شده است قرار دارد. در اينجا براستي يكي از شاهكارهاي جاده سازي به چشم مي خورد. با ماشين هاي گوناگون دل كوه و سنگهاي سخت را مي شكافتند و سوراخ مي كردند. موقعيت اين محل براي جاده سازي آنقدر مشكل بود كه براي خط كشي و تعيين راه ابتدا چند نفر كوهنورد استخدام كرده بودند. در محلي كه كارگران مشغول جاده سازي بودند با راكفلر عربستان ملاقات كرديم. او هم مانند ساير كارگران مشغول كار بود و علاقه عجيبي در ساختمان آن جاده نشان مي داد.. او شامگاهان كه كارها تعطيل شد ما را براي صرف شام به خيمه گاه خود دعوت كرد. شگفت آن اين مرد با چنين ايده هاي بزرگ سواد خواندن و نوشتن نداشت و هنوز پايش را از حجاز بيرون نگذاشته بود!! او داراي سه هواپيماي شخصي است اما هرگز از صفحات شرقي عربستان سعودي هم ديدن نكرده است. وي از شنيدن چگونگي عبور ما از صحراي ربع الخالي غرق شگفتي شد و گفت: كوچك بودن اتومبيل دليل نيست، اما بستگي دارد به اينكه چه شخصي اتومبيل را هدايت كند. موقعيكه سيني بزرگي را كه محتوي برنج و يك گوسفند درسته بود روي قاليهاي نفيس در ميان خيمه قرار دادند آستينها بالا رفت و شانزده نفر اطراف سيني حلقه زدند. هر كدامشان بهترين قسمت گوشت را جدا مي ساختند و به عنوان احترام به مهمانان خود جلوي ما پرتاب مي كردند، به طوريكه قسمت بيشتري گوشت جلو ما انباشته شده بود. اعراب براستي مهمان نواز هستند. دراين موقع آقاي «بن لادن» چشم گوسفند را با دست از حدقه بيرون كشيد و بعنوان پيشكش بما داد. گرچه تا كنون چشم گوسفند را نخورده بوديم اما فكر كرديم كه بالاخره هر چه باشد چشم گوسفند بدتر از گوشت ميمون نيست كه در جنگلهاي عربستان مي خورديم. و آن را خورديم!

سفرها

دستاوردها

Powered by the Saital co. - Back to Top