سفر به آفریقای جنوبی و ملاقات با دراویش قادریه

محل زندگی دراویش قادریه
در جنوب آفریقا

در حدود سال 1300 هـ افرادي از عالمان اهالي تصوف درويشهاي قادريه كه به درجات بالاي علمي دست يافته بودند، از ايالات كردستان ايران به هندوستان سفر كردند و در آنجا به تعريف و تبليغ مشغول شدند. درويشهاي قادريه موفق شدند بسياري از مردم را گرد خود جمع كردند. عمليات خارق‌العاده درويشهاي قادريه باعث شد كه به تدريج به كشورهاي مسلمان خاور دور مانند كشور مالزي در ميان مسلمانان انتقال يافت. دولت انگلستان كه در عين حال بر سرزمين كشور مالزي حكومت مي‌كرد، افراد بسياري را به عنوان كارگر به كشور آفريقاي جنوبي بوسيله كشتي‌هاي باري مانند برده فرستادند تا مستعمره جديد خود را آباد سازند. لذا بدينوسيله بود كه عمليات درويشهاي قادريه اهل تصوف در كشور آفريقاي جنوبي شكل گرفت. پيروان طريقه ي قادريه مي گويند چون علي بن ابي طالب هميشه ذكر خدا را با صداي جلي و رسا بر زبان مي رانده ، اين است كه درويشها هم هنگام ذكر ، صداي خود را بلند مي كنند و نيز بهنگام ذكر بجلو و طرفين متمايل شده ، به رقص و سماع مي پردازند ومجوز خودرا براي تحريك و جنب وجوش ، قرآن كريم مي دانند . كسي كه درويش است موي سر خود را بلند نگاه مي دارد ، ولي دور سر را به صورت حلقه اي مي تراشد . نظافت موي سر را به درويش توصيه مي كنند . ذكر درويشان قادريه بر دو نوع است : يكي در حال نشسته ، كه به آن < تهليل> مي گويند و ديگري ايستاده كه به آن ذكر هره ( قيام ) گفته مي شود . ذكر تهليل چنين است : نخست درويشها در مسجد خانقاه منزل يا فضاي آزاد ، حلقه وار مي نشينند. خليفه كه او را < سرذاكر> مي نامند و او رهبري ذكر را دارد ، بعد از اداي فريضه ي نماز ، ذكر را شروع مي نمايد . رهبر ذكر در وسط يا داخل حلقه ذكر قرار مي گيرد و در حاليكه تسبيحي در دست دارد ، درويشان او را همراهي مي كنند .

ذكر قيام( ايستاده ) حلقه اي را تشكيل مي دهند و خليفه در وسط ايستاده ، رهبري ذكر را بعهده مي گيرد . اين ذكر با آهنگ طبل و دف و شمشال ( نوعي ني فلزي ) همراه است . در حال حاضر همه سرها را برهنه نموده و موهاي بلند را پريشان مي كنند . آنچه مسلم بنظر ميرسد ذكر بصورت كنوني كه همراه با طبل و دف و ني باشد ، در صدر اسلام وجود نداشته و رواج آن بصورت فعلي ، از زمان عبدالقادر گيلاني و سيد احمد رفاعي مي باشد. ايمان و نزديكي بخداوند – سرانجام به شهر كيپ تان رسيديم . دراينجا نيز مانند ديگر مناطق آفريقاي جنوبي ، ورود ما با سر صداي بسيار همراه بود و از بدو امر مورد محبت دوستان مالايايي و هندوستاني قرار گرفتيم . هنگامي كه به ديدار يكي از <خليفه>ها رفتيم ما را چنان گرمي پذيرفتند كه مهلت نداد از وي خواهش كنيم ، بلكه پيشنهاد كرد يك سلسله نمايشهاي اعجاب انگيز را با شركت افراد ورزيده ي خود ترتيب دهد . ما از فرط مسرت در پوست نمي گنجيديم و از شدت شادماني مي خواستيم پر درآوريم . زيرا اينها كه هرگز اجازه عكسبرداري از عمليات خود به كسي نمي دهند معهذا با پيشنهاد ما براي فيلمبرداري از عمليات خود موافقت كردند. اما چون فيلمبرداري از عمليات درون اطاق با دشواريهاي بسيار روبرو ميگشت ، از او خواهش كرديم نمايشهاي خود را در خارج از شهر ، در فضاي باز تشكيل دهند. روزي را كه مصادف با يكي از جشنهاي مذهبي بود، انتخاب كرديم و با دو كاميون و چند اتومبيل ديگر عازم نقطه اي در شصت كيلومتري شهر < كيپ تان > شديم . باري ما يك راست به مقابل آرامگاه يكي از شيوخ مالايايي رفتيم كه گويا دويست سال پيش چشم از جهان فروبسته است و براي تكريمش مقبره ي با شكوهي بنا كرده بودند كه امروز زيارتگاه مسلمانان آفريقاي جنوبي است . در برابر اين آرامگاه كه در نقطه اي نسبتا" بلند و مسلط بر درياچه ي كوچكي ساخته شده بود ، اطراق كرديم .... آنها وسايل خود را مهيا كردند

. جايگاهي كه خليفه در موقع انجام مراسم قرار مي گيرد ، بصورت محرابي در آمد و روي اين محراب آيات قرآن مجيد حكاكي شده بود و روي ميز كوتاهي كه در قسمت جلو اين محراب قرار داشت سيخهاي چنگك دار ، درفشهاي لب دوز ، خنجرهاي نوك تيز ، شمشيرهاي درخشان وچكشهاي سنگين و تعداد زيادي آهن آلات ديده ميشد. خليفه كه با ريش و پشم بسيار درون محراب نشسته بود ، كاملا" قيافه يك آهنگر را داشت و هيچ شباهتي به يك عالم روحاني در او ديده نمي شد . اما باطنا" قلب او دريايي از ايمان بود . ايماني كه و پيروانش را در حالت جذبه و شور از هر گزندي دور ميداشت . چهل و پنج تن از مريدان ورزيده ي او بصورت نيمدايره روي زمين نشسته بودند و چند تن از آنها آلتي را كه شبيه به دايره هاي آذربايجاني بود در دست داشتند. پس از برگزاري نماز جماعت ، هركسي در جاي خود قرار گرفت . بوي سوزاندن چوب صندل فضا را پر كرده بود .

یکی از مردان قادریه درحال فرو کردن سیخ به بدن خود
اين بوي عطرآگين حس رخوت مست كننده اي را با انسان مي بخشيد و در اين هنگام تلاوت هماهنگ و دستجمعي آيات قرآن و اذكار و اوراد ديگر آغاز شد . پس از بيست دقيقه دعا خواندن ، يكي از طبالهاي ورزيده ، دست نيرومندش را بر روي پوسته ضخيم طبل هاي عظيم كوبيد و صداهاي پر شور و جذبه انگيز ، از زير پنجه هاي گرم او بيرون آمد و انعكاس آن چنان بود كه مغز ما براي چند ثانيه تير كشيد . ناگهان مشاهده كرديم كه مردان در صف مقدم نيز به تبعيت از اين طبال ، دايره ها را بدست گرفته و طبال را همراهي مي كنند . صحنه ي شورانگيزي بود . زمين و زمان بوجد آمده بود . همه چيز در حال رقص و هيجان بود . صحنه يي بود كه خاطره اش هرگز از برابر چشمهاي ما محو نخواهد شد . چيزي نگذشت كه ديديم ضربه هاي وجد انگيز و جذبه آميز طبلها و صداي هماهنگي كه از خواندن اوراد و اذكار الهي سرچشمه مي گرفت و همچنين استشمام اجتناب ناپذير عطر نيرومند و مرد افكن صندل ، همه را منقلب و حالي بحالي كرد . همه مانند يك خزه ي ناچيز كه در مسير آب متلاطم به اين وآن سو كشيده ميشود ، دستخوش نيروهايي بودند كه فهم آن از حد وهم و تصور بيرون است .

گوشهايمان به انواع و اقسام ريتم هاي مختلف طبل آشنا شده بود ، اما اين بار در اين ريتم و لوله انگيز چيز ديگر چيز ديگري نهفته بود ، صداي ارتعاش طبل آنها ، برخلاف صداي طبل سياهان ديگر بي هدف و خشونت بار با دستهاي خود مرتب بر پوسته ي طبل مي كوبند ، حالتي داشت كه گويي با عمق روان انسان سخن مي گفت و راز و نياز مي كرد . نشئه ي زائد الوصفي بود و در عين حال تكرار آيات الهي ، آن چنان حالتي بر ما مستولي ساخته بود كه وضع عادي نيرومندترين قهرمانان خشن را نيز برهم ميزد. اين حالت را تنها مردان بزرگي چون < مولوي > درك كرده اند . او نيز در حالت < سماع > سر از پا نمي شناخت . شعر مي خواند و شعر مي سرود. شعري كه به هذيانهاي يك آدم تبدار شبيه بود ، شعري كه از قلب او سرچشمه مي گرفت . بر لبانش جوش ميزد و زندگي را در نظر پيروانش بصورتي در مي آورد كه هنوز هم نمي توان آنرا وصف كرد. اين حالت جذبه صوفيان ، ما را در عالمي به پرواز در مي آورد كه گفتني نيست . وصف ناپذير است . تنها صاحبدلانند كه اين جذبه و شوق را درك مي كنند و لذت مي برند ... پس از يك ساعت كه همه جا از شور و سرور پر بود ، دوپسربچه هم قد و قامتي كه جامه ي سپيدي بر تن داشتند ، قدم به ميدان نهادند . هر كدام از آنها دو دشنه ي تيز و وحشت انگيز در دست داشتند. آنها به اين طرف و آن طرف مي رفتند و همه ي حركات و سكناتشان با آهنگ هوشربا وپرشور طبل برابري مي كرد . طرز حركات دست طوري بود كه حالت خوابزدگي و هيپنوتيزم به تماشاگر دست ميداد.

در حین انجام این حرکات بسیاری مواقع هیچگونه آسیبی به بدن فرد وارد نمی شود
نبايد فراموش كرد كه ما در عرض يكسال و نيم گردش در قاره ي عريض و طويل آفريقا دو پسربچه دشنه هاي تيز را به شدت و با شتاب در سينه ي خويش فرو مي كردند ، اما نه خون بيرون مي آمد گويا با اين كار مي خواستند ديگران را در اجراي كامل نقشهاي خطرناك تشجيع كنند. دراين هنگام خليفه برخاست و چند سيخ را از گلوي و صورت دو كودك عبور داد و اين وقت صحنه ي نمايش بمرحله مهيج خود وارد شد ... كاملا" مانند زورخانه هاي ايران كه هركس بنوبه ي خود وارد گود مي شود و بفراخور حالش عرض اندام مي كند ، يكي دو نفر از بزرگترهاي ايشان با تبعيت از اين دو كودك ، بصحنه قدم گذاشتند و به حضور خليفه رفتند و زانو زدند، خليفه هم شمشيري را بوسيد و بدستشان داد ، دراين وقت تلاوت آيات قدري بلندتر شد و مارا بياد آواز خواندن در اويش ايران انداخت و اين دو نفر شمشيرها را طوري دور سرشان مي چرخاندند كه چشمهاي انسان بخواب مي رفت و يك مرتبه شمشير را بشدت و حدت كامل روي بازوي برهنه ي خودشان مي زدند .زناني كه اين سو و آن سو ايستاده بودند ، از ترس و وحشت روي خو را برگرداندند . آن وقت ديديم كه دو شمشير باز ، نوك تيز شمشير را درون حدقه چشم گذاشتند و با كمال قدرت بداخل فشار آوردند .

 

ما هر لحظه انتظار داشتيم كه تخم چشمهايشان از حدقه بيرون آيد . ليكن بيناتر شدند. در اين حال يكي از فاصله ي پنج متري برادرم را مخاطب قرارداد و يكايك اشياء داخل جيب او را نام برد و اظهار داشت كه نور چشمش آن چنان نيرومند تر شده است كه قادر است برويت ماوراء اجسام است و با ورود نفر بعدي بداخل معركه ، صحنه را مهيج تر يافتم . همه ي آنها از عالم ماديات كه ارزش واقعي انسانيت را از بين برده است، خارج شده بودند و در سير و سلوك عوالم ديگري بودند ، كه جز با اتكاء به يك ايمان قوي دست يافتن به آنها امكان ناپذير است . اين نمايشگر ، صحنه را به يك قصابخانه تبديل كرد . شخص ديگري درفش قطورش را از پوست و گوشت يكطرف صورتش را از وارد كرد و به كمك چكش سنگين ، آن قدر بدرفش كوبيد تا نوك درفش از گونه ي ديگر بيرون آمد و در داخل تخته يي كه در سمت ديگر او نگاهداشت بودند فرو رفت . عمل ديگر اين بود كه درفش را داخل دهان او عبور داده و سپس بزمين ميخكوبش كردند ، سپس خنجر بران را روي گردنش قراردادند و با فشارهاي تحمل ناپذيري به اين طريق كه سر گوسفندي را ميبرند او را به اين طرف وآن طرف كشيدند ، اما پس از لحظاتي چند از زمين برخاست ، بدون اينكه كوچكترين اثري بر گردنش ديده شود. در ضمن اين نمايشها من وعيسي كه سخت مدهوش شده بوديم ، ناچار بوديم كه بفكر كار خود نيز باشيم . هرضربه ي طبل اثر عجيبي درمن مي گذاشت بنحوي كه در خودم احساس شجاعت و تهور زيادي مي كردم و لحظه اي بعد ايمان آوردم كه اگر اينها قادر به انجام چنين كارهاي محيرالعقولي هستند از كجا معلوم كه از من ساخته نباشد ؟ با يك تصميم آني دوربينها را از گردن خارج كردم و به ميان اين معركه راه يافتم . حالت خاصي به من دست داده بود . يك احساس توصيف ناپذير بند بند وجودم را تسخير كرده بود. در درون خويش چيزي بين گيجي و شجاعت احساس مي كردم لحظه اي بتماشاگران اعجاب زده نگريستم و ديدم كه دهانها همه تا بنا گوش بازمانده است و چشمها به ميان ميدان دوخته شده است . سايه ي تهور و عظمت هراس آميز بر همه گسترده شده بود. با يك تكان پيراهن وزير جامه را از تن در آوردم و به خليفه گفتم اگر مساله ي ايمان مطرح است . منهم به حد كفايت آنرا در خود پديد آورده ام . از او درخواست كردم كه در عين همان كارهاي حيرت انگيز را روي گوشت بدن نيز انجام دهد.

عبداله پس از ادای احترام به خلیفه به جمع آنان پیوست و بدون هیچ ترسی خواست که آن سیخ ها را در گونه و گردن و گوش او هم فرو کنند
من به پيروي از ديگران ، بطرف پيشخوان رفتم و دو درفش را برداشتم . خليفه بر طبق معمول وردي خواند و درفش را بوسيد و به من رد كرد. من سخت بر سر غيرت افتاده بودم . هماهنگ با ضربات شورانگيز طبل , درفشها را دور سر چرخاندم و با يك ضرب بشكم خود كوفتم ، بطوريكه اثر شكافتگي باقي ماند. دوباره درفشها را درآوردم اين بار چنان سخت و محكم زدم كه چند سانتيمتر در پوست و گوشت بدنم فرو رفت و نتوانستم آنرا بيرون بكشم . اما وحشت نكردم ، زيرا آنرا بدتراز ناراحتيهاي يك عمل جراحي نمي دانستم . سرانجام براي بيرون كشيدن آن از خليفه كمك خواستم . وقتي خليفه را در كنار خود يافتم ، از او خواهش كردم سيخها را در لبانم فرو برد .ناگهان خليفه بوسيله تعداد زيادي از سيخها كه همراه داشت ، كار خود را آغاز كرد. در اين هنگام زنان هندوستاني كه از دوستان و مهمانداران بودند , جيغ زنان پا بفرار گذاشتند . اما خليفه به اين جنگ و گريزها اعتنا نداشت . او غرق در ايمان و احساس عظمت وجود خويش بود. خليفه سيخها را كه هر كدام از آنها سي و پنج سانتيمتر طول و به اندازه ي يك جوالدوز قطر داشتند در سر و روي من فرو كرد. قسمت تحتاني اين سيخك ، علامت ماه و ستاره داشت . دوتا از اين سيخها را از پوست و گوشت چهره ام عبور داد. هيچگونه احساس دردي نكردم . ايمان تهور و هراس انگيزي كه وجودم را بتلاطم درآورده بود ، مانند ديوار فولادين در برابر احساس درد ورنج مقاومت مي كرد هيچگونه احساس بدي نداشتم .

سراسر شور و سرور و شجاعت بودم .به خليفه گفتم : خليفه چرا معطلي ؟ سيخها را از حساسترين قسمتهاي بدنم عبور بده ، اما وقتي او مرا متوجه ساخت احساس شرمندگي كردم ، زيرا تا آن لحظه متوجه نشده بودم كه او سيخها را از حساسترين قسمتهاي بدنم گذرانده است . وقتي بخود آمدم ، ديدم صورتم مشبك شده است . چنان مي نمود كه دارم از پشت پنجره ي سيمي دنياي خارج رامي نگرم . خليفه چند سيخ ديگر از ميان پوست گردنم و لاله ي گوشها و ميان ابروهايم گذراند ومن با ديگر درفشها را برداشتم و به آهنگ منظم و لذت افروز طبل طبالها به پايكوبي و دست افشاني و سرمستي پرداختم . اما جايزنبود كه اين سيخها مدتي طولاني در درون گوشت و پوست من باقي بماند . از خليفه درخواست كردم كه هرچه زودتر آنها را از آويزه ي گوشم بيرون كشد . خون بسرعت جهش كرد و چون فواره اي روي دوشهاي سرازير گرديد ،بطوريكه شلوارم غرق در خون شد . در اين لحظه خليفه مرا مخاطب قرار داد و گفت : ديدي گفتم ايمان تو نسبت به خداوند به حد كافي نيست ... اما من كه قدري نگران خونريزي شده بودم گفتم حالا ديگر صحبت درباره ي اين چيزها جايز نيست , بهتر است هر چه زودتر از اين خونريزي جلوگيري كني خليفه پاسخ داد نگران نباش فرزندم ! اين كار بسيار آسان است . آنوقت انگشت سبابه خويش را به آب دهان الود و با متانت و تاني خاصي به محل خونريزي نزديك ساخت و يك آيه از كلام الله مجيد خواند . بيدرنگ خونريزي قطع شد و همه ي تماشاگران صحنه هاج و واج و غرق در تعجب شده بودند .

تبحر خليفه براي جلوگيري از خونريزي ، به اندازه يي است كه چه بسا اتفاق افتاده مثلا" سفيد پوستاني كه دربيمارستان در حال احتضار هستند سرانجام دست به دامان خليفه ها ميزنند و با وجودي كه سفيد پوستان از دريچه ي قوانين تبعيض نژادي ، خلفا را مردم پست و فرومايه يي فرض مي كنند، معهذا خليفه ها با يكبار لمس ، جلوي خونريزي آنها را مي گيرند واز خطر مرگ مي رهانند. نمايشها محير العقول آنان ، همچنان ادامه داشت. رفته رفته گرمتر مي شدند. خليفه براي اينكه ما با اعمالشان هر چه بيشتر اعتقاد پيدا كنيم ، مرا دعوت كرد تا باتفاق دوست ديگري دو شمشير بسيار تيز و بران را نگاه داريم . اين شمشير ويژه ي اينگونه نمايشها ساخته شده بود و درد وسرش دسته هاي مخصوصي كار گذاشته بودند . لبه ي شمشير بدون اغراق تيز بود ، كه به محض كوچكترين اشاره يي ممكن بود دست انسان عادي را قطع كند. در ابتدا خليفه قسمتي از موهاي دست خود را بوسيله ي همين شمشير تراشيد و آنگاه براي آزمايش بيشتري و اينكه امكان كوچكترين شك و ترديدي در تماشاگران باقي نگذارد ، كلم بزرگي را با يك ضربت به دو نيم كرد ، آنگاه خليفه با پاي عريان بر روي لبه شمشير ايستاد و پايكوبي كرد و چنان بنظر مي رسيد كه بما كه هر لحظه انتظار قطع شدن گردن وي را داشتيم ، حتي كمترين خونريزي هم نديديم و آنگاه متوجه شديم كه راستي بحد كفايت ايمان نداريم ، زيرا اگر ايمان داشتيم انتظار قطره هاي خون را نمي كشيديم . از آنجائيكه ناگزير بوديم براي تماشاي دومين قسمت نمايشهاي اعجاب انگيز آنها ، در انتظار تاريكي شب دقيقه شماري كنيم پس از صرف ناهار ، چندي به جر و بحث درباره علت العلل كارهاي خليفه و پيراونش پرداختيم و سرانجام پس از بررسي همه ي جوانب امر و محاسبه همه ي ريزه كاريها ، همچنان به اين نتيجه رسيديم كه عامل موثر اين نمايشها چيزي جز ايمان شديد و اعتقاد خلل ناپذير نيست . تاريكي شب فرارسيده بود ، چند نفر گرزهاي مخصوصي كه از آنها شعله هاي آتش به آسمان مي رفت در دست گرفتند و با حرارت مسحور كننده يي دور سر به گردش در آوردند . آنها گاهي مدت دو دقيقه تمام گرزهاي مشتعل را زير بازوان خود نگاه مي داشتند و هيچ گونه عكس العملي نشان نمي دادند ، در حاليكه اگر همين شعله آتش را در زير يك ماهي تابه مي گرفتند روغن آنرا داغ و نيمروي خوشمزه يي بدست مي آمد . در نظر آنان چنين مي نمود كه شعله هاي آتش چون هواي خنكي كه از دستگاه كولر بيرون مي تراود فرحبخش تر است .

پس از چند لحظه خليفه صورتش را داخل شعله هاي آتش گرفته و در حاليكه دهان راباز كرده بود ، سپس تعداد زيادي گرزها را روي زمين قرار دادند و خليفه با خونسردي كامل روي شعله هاي آتش به آرامي قدم مي زد . وقتي كه خليفه سئوال كرديم : آيا احساس هيچگونه سوزشي ميكني يا خير ؟ وي در پاسخ گفت : آهاي جوان ايراني ، ايمانت به سنگر نهايي الهام نرسيده است. پدران تو در ايران دريايي از ايمان داشتند . من سرگذشت آنها را خوانده و مفتون شخصيت مولوي هستم . در اينجا بد نيست چند سطر ازسرگذشت خليفه ها و پيروانش و بنياد و پيدايش آنان و نيز اصل و مبداء نمايشهاي ايشان را بنگاريم . هواداران خليفه ها در جرگه ي پانصد هزار مالايايي مقيم آفريقاي جنوبي هستند كه سيصد سال پيش آنانرا بعنوان برده و براي انجام كارهاي سنگين از مالايا به آفريقاي جنوبي آوردند ، اما آنها آيين اسلام را همراه خويش به آفريقاي جنوبي بردند و وجود تبعيضهاي نژادي ، از ابتدا آنانرا بهم نزديك ساخت و سرسختي آنان را در ايمان به اسلام كه مخالف جدي تبعيض نژادي است دو چندان كرد و زندگي ايشان را مشكلتر و پيوسته تر ساخت . سالها قبل چند گروه چهل تا پنجاه نفري از آنها دور هم گرد آمدند و هر گروه خليفه اي براي خود برگزيدند و براي اثبات ايمان خويش بدرگاه خدا ، دست به كارهاي زدند كه امروز در سراسر آفريقا به نمايشهاي خليفه مشهور است . كارهاي آنها تا حدودي به اعمال عجيب دراويش سابق كردستان شباهت دارد. با اين تفاوت كه نمايشهاي اينها ممكن است مايه ي شگفتي دراويش ايران را نيز فراهم سازد. ما با چشمبندي و شعبده بازي و هيپنوتيزم سر و كار نداشتيم ، آنچه آنها انجام مي دادند از چشمه ي ايمان منشاء داشت . روانشناسان نيز ثابت كرده اند كه بشر با اتكاء به قدرت ايمان در انجام هر كار دشواري توانا است . ما در سفرهاي خو به گرد جهان بارها قدرت ايمان را برهنه و عريان به چشم ديديم . مبتكر اصلي نمايشهاي خليفه مردي بوده بنام < عبدالقادر > كه زماني در عربستان سعودي زندگي مي كرده است و عده اي نسبت به وي حسادت كردند و چنين شايع كردند كه عبدالقادر با جن و پري رابطه دارد وانا است . ما در سفرهاي خو به گرد جهان بارها قدرت ايمان را برهنه و عريان به چشم ديديم . مبتكر اصلي نمايشهاي خليفه مردي بوده بنام < عبدالقادر > كه زماني در عربستان سعودي زندگي مي كرده است و عده اي نسبت به وي حسادت كردند و چنين شايع كردند كه عبدالقادر با جن و پري رابطه دارد r>

Powered by the Saital co. - Back to Top